نقد، بررسی و نظرات کتاب صوتی شب هنگام - مونیکا مارون
3.6
107 رای
مرتبسازی: پیشفرض
علی زارع
۱۴۰۳/۱۱/۲۴
20
کتاب بسیار عالی و خواندنی هستش و هر کتاب خوانی رابه وجد میاره و انشالله که این کتاب مطالعه کننده بسیاری داشته باشد و خواهدداشت در واقع افرادی که به کتاب علاقه خاصی دارند با مطالعه چنین کتابهایی عاشق کتاب خوانی میشوند و روز به روز به تعدادشون افزوده میشود. بیاییم فرهنگ کتابخوانی را در کشور رواج دهیم تا بیشتر کتاب بخوانیم وتنها ۵ درصد در فضای مجازی باشیم درواقع تنها جایی که میشود کتاب خواند کتابخانه است چون که جایی پراز سکوت است و آرامش بخش و فقط خودتی و چندنفر که آرام مطالعه میکنند بدون هیچ سروصدایی. پس همه باهم در صورت وقت بیکار داشتن به کتابخانه رفته وکتاب مورد نظر را گرفته سپس مطالعه کنید تا به معلومات شما افزوده گردد درواقع درسنین بازنشستگی هم میبینم اکثرا کتاب میخوانند در پارکها در مکانهای آرام که سکوت حکم فرماست. پس تا دیرنشده عزیزدلم کتاب بخون بجای اینکه تا ته بری تو موبایلت. چون موبایل زیاد مغز را تخریب و چشمها را ضعیف میکندو روند روبه رشد را کند و از عمر آدم میکاهد پس آهای اهالی کتاب انشالله که درصد کتاب خوانی به ۱۰۰ درصد برسه من که شدیدا موافق کتابخوانی هستم و کارهای کتابی هم انجام میدهمای کاش بایه تبلیغ همه جذب کتاب خوانی شوند
مونیکا مارون را معرفی نکردند. بانو نویسنده را نمیشناسم. داستان کوتاه شب هنگام از مونیکا مارون هم ابتدا دارد و هم انتها، البته منطبق با اصول داستان نویسی کوتاه. نویسنده بانو، از کاراکتر داستان در این مجال کوتاه، خواننده را باخبر میکند. آگاهی که او چرا اینجاست و برای چه دارد شب زنده داری میکند و در سرش بنا به چه دلایلی، آینده پژوهی دارد!؟ البته از نوع کارآگاهی زندگی زناشویی.
مونیکا مارون شاید گنگ مینویسد اما مخاطب را گنگ رها نمیکند، شاید بخشی از ذات زنانه این بانو نیز در قصه شب هنگام، نمایان شده باشد.
زنی که سگش دریچه نگاه جدیدی برای اینکه به جایی رود، میشود و از پس فکرش، خواننده را هوشیار نمیکند. شاید نویسنده، این داستان شب هنگام را برای پیشدرآمد نوشتن داستان بلند یا نیمه بلندی در آینده آغاز کرده باشد. کشش داستان در تمام طول داستان وجود دارد که خواننده نیز گاهی اوقات به خوبی از آن برای اینکه به جایی رسیده است بهره میگیرد.
مونیکا مارون شاید گنگ مینویسد اما مخاطب را گنگ رها نمیکند، شاید بخشی از ذات زنانه این بانو نیز در قصه شب هنگام، نمایان شده باشد.
زنی که سگش دریچه نگاه جدیدی برای اینکه به جایی رود، میشود و از پس فکرش، خواننده را هوشیار نمیکند. شاید نویسنده، این داستان شب هنگام را برای پیشدرآمد نوشتن داستان بلند یا نیمه بلندی در آینده آغاز کرده باشد. کشش داستان در تمام طول داستان وجود دارد که خواننده نیز گاهی اوقات به خوبی از آن برای اینکه به جایی رسیده است بهره میگیرد.
*شب هنگام* اثر مونیکا مارون یک رمان معمایی با عمق فلسفی است که در نسخه صوتی، فضایی دلهرهآور و رازآلود ایجاد میکند. صدای راوی و نحوه روایت داستان بهخوبی جو مرموز و سنگین کتاب را منتقل میکند. این کتاب بیشتر بر شخصیتها و درگیریهای درونی آنها تمرکز دارد تا بر روی داستانهای هیجانانگیز یا بیرونی. با این حال، برخی از بخشها ممکن است بهویژه برای شنوندگان مبتدی یا کسانی که به دنبال داستانهای سادهتر هستند، کمی سنگین و پیچیده به نظر برسد.
ریتم کند داستان و توصیفهای طولانی در بعضی مواقع میتواند کمی خستهکننده باشد، بهخصوص وقتی که به لایههای فلسفی و اجتماعی پرداخته میشود. اما برای کسانی که به تحلیلهای عمیق انسانی و فلسفی علاقه دارند، این کتاب جذاب خواهد بود. در کل، تجربهای متفاوت و تفکربرانگیز است، ولی ممکن است برای کسانی که به دنبال یک داستان سریع و پراحساس هستند، کمی دشوار و کند به نظر بیاید.
ریتم کند داستان و توصیفهای طولانی در بعضی مواقع میتواند کمی خستهکننده باشد، بهخصوص وقتی که به لایههای فلسفی و اجتماعی پرداخته میشود. اما برای کسانی که به تحلیلهای عمیق انسانی و فلسفی علاقه دارند، این کتاب جذاب خواهد بود. در کل، تجربهای متفاوت و تفکربرانگیز است، ولی ممکن است برای کسانی که به دنبال یک داستان سریع و پراحساس هستند، کمی دشوار و کند به نظر بیاید.
شخصیت های رمان "شب هنگام" از مونیکا مارون، عمیقاً انسانی و چندلایه هستند. نویسنده با دقت و مهارت، پیچیدگی ها و تضادهای درونی شخصیت ها را به تصویر می کشد. اغلب این شخصیت ها با مسائلی چون انزوا، ترس ها، خاطرات گذشته و تأمل در هویت شخصی و اجتماعی دست وپنجه نرم می کنند. یکی از نکات برجسته این رمان، نحوه ارتباط شخصیت ها با یکدیگر و محیط اطرافشان است. تعامل های شخصیت ها، گاهی به شکل تضاد و گاهی به شکل هماهنگی، فضای احساسی و روانشناسانه عمیقی ایجاد می کند. همچنین، نویسنده از زبان و تفکرات شخصیت ها به عنوان ابزاری برای بررسی جنبه های مختلف زندگی و جامعه استفاده می کند. در رمان "شب هنگام" نوشته مونیکا مارون، شخصیت اصلی عمیقاً روانشناسانه و پیچیده است. این شخصیت در بطن روایت، با چالش های متعدد فردی و اجتماعی روبه رو می شود. نویسنده با نگاهی دقیق به رفتارها، افکار و تجربیات این شخصیت، به شکلی زیرکانه از او استفاده می کند تا تأثیرات محیط، گذشته، و تعارضات درونی را بر زندگی و تصمیماتش نشان دهد. شخصیت اصلی معمولاً درگیر انزوا و تأمل درونی است. او با سوالات بزرگ در مورد هویت، ارتباطات انسانی و نقش خود در جهان مواجه است. همچنین، تضاد بین نیاز به آزادی و فشارهای اجتماعی از جنبه های مهم شخصیت پردازی این شخصیت به شمار می آید.
کتاب "شبهنگام" نوشتهی مونیکا مارون واقعاً یکی از آثار جذاب و مهم ادبیاته که به خوبی به موضوعات انسانی و اجتماعی میپردازه. داستانی که به ما نشان میده چگونه زندگی در دنیای مدرن، با تمام پیچیدگیها و چالشهاش، میتونه فرد رو تحت فشار قرار بده، ولی در عین حال فرصتی برای خودشناسی و تفکر عمیق هم فراهم کنه.
داستان حول محور شخصیت اصلی، زنی به نام لوئیز میچرخه که در پی یافتن هویتش و معنای زندگیش از یکی به شهر دیگر سفر میکنه. این سفرهای او نه تنها جسمی، بلکه روحی و ذهنی هم هست. مونیکا مارون با قلم زیباش، احساسات و افکار لوئیز رو طوری به تصویر میکشه که ما میتونیم باهاش همزادپنداری کنیم. لوئیز در دنیایی پر از تنهایی و اضطراب، به دنبال ارتباطات عمیقتر و فهم بیشتر از خودش و محیطش هست.
یکی از نکات جالب کتاب، توجه به جزئیات و توصیفهای زندهست. نویسنده به خوبی فضاها و احساسات رو به تصویر میکشه و باعث میشه که ما خودمون رو در دل داستان حس کنیم. وقتی لوئیز توی شهرهای مختلف قدم میزاره، ما هم باهاش این حس سفر رو تجربه میکنیم و عمق تنهایی و گاهی ناامیدیش رو میفهمیم.
مسائل اجتماعی مهمی هم توی کتاب مطرح میشه؛ از تنشهای فرهنگی و اجتماعی تا چالشهای ارتباط انسانی. مونیکا مارون با زبون ساده و روانش، ما رو به دنیای پیچیدهی انسانها میبره و نشون میده که هر فردی برای خود داستانی داره و با چالشهای خاص خودش دست و پنجه نرم میکنه.
در نهایت، "شبهنگام" فقط یک داستان نیست، بلکه درسی از درک انسانیت و تلاش برای فهمیدن خوده. این کتاب به ما یادآوری میکنه که زندگی، پر از سوالاته و بعضی وقتها باید توی تاریکی قدم بزنیم تا به روشنایی برسیم.
داستان حول محور شخصیت اصلی، زنی به نام لوئیز میچرخه که در پی یافتن هویتش و معنای زندگیش از یکی به شهر دیگر سفر میکنه. این سفرهای او نه تنها جسمی، بلکه روحی و ذهنی هم هست. مونیکا مارون با قلم زیباش، احساسات و افکار لوئیز رو طوری به تصویر میکشه که ما میتونیم باهاش همزادپنداری کنیم. لوئیز در دنیایی پر از تنهایی و اضطراب، به دنبال ارتباطات عمیقتر و فهم بیشتر از خودش و محیطش هست.
یکی از نکات جالب کتاب، توجه به جزئیات و توصیفهای زندهست. نویسنده به خوبی فضاها و احساسات رو به تصویر میکشه و باعث میشه که ما خودمون رو در دل داستان حس کنیم. وقتی لوئیز توی شهرهای مختلف قدم میزاره، ما هم باهاش این حس سفر رو تجربه میکنیم و عمق تنهایی و گاهی ناامیدیش رو میفهمیم.
مسائل اجتماعی مهمی هم توی کتاب مطرح میشه؛ از تنشهای فرهنگی و اجتماعی تا چالشهای ارتباط انسانی. مونیکا مارون با زبون ساده و روانش، ما رو به دنیای پیچیدهی انسانها میبره و نشون میده که هر فردی برای خود داستانی داره و با چالشهای خاص خودش دست و پنجه نرم میکنه.
در نهایت، "شبهنگام" فقط یک داستان نیست، بلکه درسی از درک انسانیت و تلاش برای فهمیدن خوده. این کتاب به ما یادآوری میکنه که زندگی، پر از سوالاته و بعضی وقتها باید توی تاریکی قدم بزنیم تا به روشنایی برسیم.
کتاب صوتی شب هنگام (Nachts) قصه ای از مونیکا است که با صدای پای دو Monika Maron مارون غریبه در برف آغاز میشود برف زیر پای زن جوان و سگش فشرده میشود و صدای خرت خرت دل انگیزش در صدای ترق ترق قلاده ی فلزی سگ گم میشود. شب است و هیچ کس در خیابان نیست خیال زن در میان افکار متفاوت مهم و بی اهمیت با ربط و بی ربط چرخ میخورد و راهپیمایی شبانه ادامه پیدا میکند. زن همان طور که قلاده ی سگ را گرفته و به او اجازه می دهد نقطه نقطه ی شهر را بو بکشد و علامت گذاری کند با خود فکر میکند که راه رفتن در تاریکی شب و زمانی که کسی در خیابان نیست شگفت انگیزترین حس دنیاست با خود فکر میکند حالا که هیچ جنبنده ای در خیابان نیست و چراغ خانه ها هم خاموش است میتواند خودش را فاتح بی رقیب این شهر بداند؛ کسی که شاید از یک فاجعه زنده مانده و...
داستان در مورد زنی به نام یوهانا هست که تصمیم میگیرد در بامداد تاریکی با سگش پیادهروی کند آن هم درست زمانی که هوا سرد و سطح زمین از برف پوشیده شده است در داستان صدای قدمهای او بر روی برفها به گوش میرسد حس سرما را به مخاطب القا میکند همچنین اینکه هیچکس در شهر نیست و همه در خانههایشان هستند و سکوتی همه جا را فرا گرفته است در هنگام راه رفتن بالاخره ض رد پای یک انسان میبینند که در جای پارک ماشین تمام شده و بقیه راه را با ماشین رفته است در دو جای داستان میگوید سگش میشاشد که حالم را به هم زد. در بیشتر داستانهای خارجی که میخوانیم به سگهایشان محبت میکنند به نظر من این کار بسیار چندشه و کثیف هست سگها با وفا هستند ولی قدرت درک ندارند و دوستان خوبی برای انسانهای تنها نیستند.
از صدای زیبای گویندگان بسیر لذت بردم.
داستان، روایتی کوتاه از شبی برفی است، توصیفی از تنهایی ادمها، عدم علاقه به معاشرت با هم نوعان و پناه بردن انسان به سکوت، خلوت، تنهایی و موجوداتی که نمیتوانند صحبت کنند ولی سرشار از احساسات هستند؛ و سوالی که شاید برای شنونده یا خواننده مطرح شود که چرا زن معاشرت با یک سگ را به گذراندن وقت با هم نوعانش ترجیح داده؟! به نظرم رسیدن به این مفهوم که تنها کسانی میتوانند به روح تو آسیب برسانند که به زبان ادمی سخن میگویند باعث پناه بردن روز افزون ما ادمها به سمت فرشتههای بی زبانی مثل سگ و گربه و... شده است و مطمئنا کسانی این مسئله را درک میکنند که یکی از این موجودات دوست داشتنی را در کنار خودشان داشته باشند.
داستان، روایتی کوتاه از شبی برفی است، توصیفی از تنهایی ادمها، عدم علاقه به معاشرت با هم نوعان و پناه بردن انسان به سکوت، خلوت، تنهایی و موجوداتی که نمیتوانند صحبت کنند ولی سرشار از احساسات هستند؛ و سوالی که شاید برای شنونده یا خواننده مطرح شود که چرا زن معاشرت با یک سگ را به گذراندن وقت با هم نوعانش ترجیح داده؟! به نظرم رسیدن به این مفهوم که تنها کسانی میتوانند به روح تو آسیب برسانند که به زبان ادمی سخن میگویند باعث پناه بردن روز افزون ما ادمها به سمت فرشتههای بی زبانی مثل سگ و گربه و... شده است و مطمئنا کسانی این مسئله را درک میکنند که یکی از این موجودات دوست داشتنی را در کنار خودشان داشته باشند.
کتاب کوتاه صوتی شب هنگام اثر مونیکا مارون با ثدای قشنگ راوی خیلی دلانگیز و دلچسب است و ترجمه حمید زرگرباشی هم خیلی قشنگ این کتاب کوتاه را ترجمه کرده است حین شنیدن داستان صدای خش خش برف صدای سگ خانم جوان و صداهایی که میآید واقعا صحنه را برای شنونده تداعی میکند زن با سگ سیاهاش احساس میکند که فاتح شب است چون شهر در سکوت و برف فرو رفته است زن از هر مسیری که مبگذرد یادآور داستان یا خاطرهای است که شیرینی داستان هم به همین است.
ه
خیلی لذت بردم بشنوید و لذت ببرید این کتاب را میتوان در طی یک پیاده روی کوتاه یا رانندگی یا انجام کارهای منزل گوش کرد و لذت برد.
متشکرم از کتابراه بابت این اثر دلجسب
ه
خیلی لذت بردم بشنوید و لذت ببرید این کتاب را میتوان در طی یک پیاده روی کوتاه یا رانندگی یا انجام کارهای منزل گوش کرد و لذت برد.
متشکرم از کتابراه بابت این اثر دلجسب
مونیکا مارون شاید گنگ مینویسد اما مخاطب را گنگ رها نمیکند، شاید بخشی از ذات زنانه این بانو نیز در قصه شب هنگام، نمایان شده باشد.
زنی که سگش دریچه نگاه جدیدی برای اینکه به جایی رود، میشود و از پس فکرش، خواننده را هوشیار نمیکند. شاید نویسنده، این داستان شب هنگام را برای پیشدرآمد نوشتن داستان بلند یا نیمه بلندی در آینده آغاز کرده باشد. کشش داستان در تمام طول داستان وجود دارد که خواننده نیز گاهی اوقات به خوبی از آن برای اینکه به جایی رسیده است بهره میگیرد.
زنی که سگش دریچه نگاه جدیدی برای اینکه به جایی رود، میشود و از پس فکرش، خواننده را هوشیار نمیکند. شاید نویسنده، این داستان شب هنگام را برای پیشدرآمد نوشتن داستان بلند یا نیمه بلندی در آینده آغاز کرده باشد. کشش داستان در تمام طول داستان وجود دارد که خواننده نیز گاهی اوقات به خوبی از آن برای اینکه به جایی رسیده است بهره میگیرد.
داستان دربارهی زنیست که از تنهایی به سگش پناه آورده و با او به پیاده روی شبانه میرود. از قضا این سگ همدم خوبی برای اوست. حال و هوای شب، مکان ساکت و خلوت و دور از هیاهوی روز بسیار عالی حس میشد، انگار که خودم در حال پیادهروی در دل شب هستم و فکر میکنم این از مهارت بالای نویسنده باشد. آنچه از ذهن زن میگذشت هم افکاری بود که در ذهن اکثر ما آدمها هست و شباهت زن قصه با خودم و خیلی از زنهایی که میشناسم، باعث شد با او همذات پنداری داشته باشم.
روایتی از خانمی که با حیوان خانگی خود در حال پیاده روی است. نظر دیگر عزیزان کتابداری را خواندم که اکثر قریب به اتفاق از تنهایی مونیکا گفتهاند. ولی بنظر من تاکید نویسنده بر همدم بودن سگ است
حتی در داستان عنوان میکند. دیگران خلوت او را بر هم میزنند. و فقط در رابطه با دامپزشک یا امور مربوط به سک با دیگران گفتگو میکند و بر اثر اتفاقی به این نتیجه رسیده است او سگش دو مخلوق هستند. هر یک برای دیگری
حتی در داستان عنوان میکند. دیگران خلوت او را بر هم میزنند. و فقط در رابطه با دامپزشک یا امور مربوط به سک با دیگران گفتگو میکند و بر اثر اتفاقی به این نتیجه رسیده است او سگش دو مخلوق هستند. هر یک برای دیگری
قاتلی که خود را جغد میخواند و کارش را در شب آغاز میکند، پیشینهای عجیب دارد. او در دوران دبیرستان از آن دسته بچههایی بود که دانشآموزان او را دست میانداختند و مسخره میکردند. همهی عقدههای دوران نوجوانی در طی بیست سال جمع میشود و او را به قاتلی حرفهای تبدیل میکند. قاتلی که میخواهد همان کسانی را که روزی به او میخندیدند، به گریه بیندازد
کتاب صوتی شب هنگام قصه ای از مونیکا مارون است که با صدای پای دو غریبه در برف آغاز می شود. برف زیر پای زن جوان و سگش فشرده می شود و صدای خرت خرت دل انگیزش در صدای ترق ترق قلاده ی فلزی سگ گم می شود. شب است و هیچ کس در خیابان نیست. خیال زن در میان افکار متفاوت، مهم و بی اهمیت، باربط و بی ربط چرخ می خورد و راهپیمایی شبانه ادامه پیدا می کند.
زن تنها است و مدت زیادی هم تنها هست اما این تنهایی براش آزار دهنده نیست. زن داستان شخصیت متفاوت، متفکر و مهربانی داره. سکوت و خلوت شب برفی استعارهای از سکوت همراه با آرامشی هست که پس از حضور سگ در زندگیش به اون دست یافته. مرسی از کتابراه. راوی بسیار خوانش خوبی داشت و صداگذاری روی اجرا هم عالی بود.