نقد، بررسی و نظرات کتاب صوتی پدرم و رادیواش - رفیق شامی
3.9
76 رای
مرتبسازی: پیشفرض
سمیه ثابت
۱۴۰۴/۰۱/۰۵
00
داستان پدرم و رادیواش اثر رفیق شامی، یکی از روایت های جذاب این نویسنده سوری تبار است که در آن به زندگی روزمره و فرهنگ مردمی خاورمیانه پرداخته شده است. این داستان، ترکیبی از خاطرات، روایت های خانوادگی و دیدگاه های اجتماعی است که با سبک خاص و شیرین نویسنده روایت می شود. یکی از نکات برجسته در آثار شامی، از جمله این داستان، توانایی او در به تصویر کشیدن زندگی ساده مردم و در عین حال برجسته کردن پیچیدگی های انسانی و فرهنگی آن هاست. او به خوبی احساسات عمیق و ارتباطات میان فردی را در بستری ساده و آشنا ترسیم می کند. رفیق شامی نویسنده ای پرکار و توانمند است، و بسیاری از آثار او به مضامین فرهنگی، اجتماعی و انسانی می پردازند. برخی از کتاب های معروف او عبارتند از: - "خواب های شهرزاد": کتابی که ترکیبی از واقعیت و خیال است و خواننده را به دنیای داستان های خاورمیانه ای می برد. - "روزی که خورشید فروختنی شد": داستانی که به مفاهیم معنوی و فلسفی می پردازد. - "هستی مثل نور": روایتی شاعرانه که تأملاتی درباره زندگی و انسان را مطرح می کند. - "دوست من ابو سلام": داستانی درباره زندگی و ارتباطات انسانی در پس زمینه ای ساده و بومی. او همچنین چندین مجموعه داستان کوتاه نوشته که در آن ها نگاه لطیف و طنزآمیز او به زندگی روزمره دیده می شود.
نقاط قوت: روایت ساده و صمیمی: داستان با زبانی روان و صمیمی، تحولات یک خانواده را در مواجهه با تکنولوژی جدید به تصویر میکشد. پرداختن به تغییرات اجتماعی: ورود رادیو به خانه، نمادی از تغییرات فرهنگی و اجتماعی در جامعه آن زمان است که نویسنده به خوبی آن را نشان میدهد. توصیف دقیق شخصیت ها: شخصیت پردازی دقیق اعضای خانواده و واکنشهای آنها به رادیو، عمق داستان را افزایش داده است. نقاط ضعف: کوتاهی داستان: برخی خوانندگان ممکن است انتظار جزئیات بیشتری داشته باشند، اما کوتاهی داستان میتواند به عمق پیام آن لطمه بزند. تمرکز محدود بر یک خانواده: داستان بیشتر بر یک خانواده متمرکز است و به تأثیرات گسترده تر رادیو در جامعه کمتر میپردازد. جمع بندی: «پدرم و رادیواش» داستانی کوتاه اما تأثیرگذار است که با زبانی ساده، به تغییرات فرهنگی و اجتماعی ناشی از ورود تکنولوژیهای جدید میپردازد. این داستان برای علاقه مندان به ادبیات معاصر و موضوعات مرتبط با تحولات اجتماعی توصیه میشود.
رفیق شامی در قصه ی این کتاب، ماجرای روزی را تعریف می کند که پدرش دستمزد دو ماهش را با گشاده دستی خرج کرد تا یک رادیو برای خانه بخرد. در شرایطی که آن ها صندلی برای پذیرایی از مهمان نداشتند و همگی در یک سینی بزرگ غذا می خوردند، پدر ریخت وپاش فراوان کرده بود تا یک رادیو برای خانه بخرد؛ تازه نه یک رادیوی معمولی، رادیویی که با آن شیشه های رنگارنگ و چشم سبزش، بهترین رادیوی محله ی اعراب مسیحی به شمار می آمد. پدر قصد کرده بود تا چشم همه را به حسن انتخابش خیره کند. پس از آن رادیو تبدیل به چشم و چراغ خانه شده بود و اعضای خانواده به عنوان عزیزترین فرزند و نورچشمی به آن نگاه می کردند. مانند یک پادشاه بر کنج طاقچه می نشست و صدایش را بالا می برد تا یا از اخبار جهان بگوید، یا اهل خانه را با برنامه های مختلف سرگرم کند. این روال هر روز و هر روز ادامه دارد تا روزی که صدای رادیو، با خش خشی می خوابد و دیگر هم بلند نمی شود. آن موقع است که پدر باز دست و دلبازی می کند و حقوق دو روزش را به تعمیرکار می دهد تا دوباره رادیو را به زندگی برگرداند.
رفیق شامی (Rafik Shami مولف کتاب صوتی پدرم هنرمندی Mein Vater und sein Radio (و رادیواش سوری الاصل است که در آلمان زندگی میکند. به همین خاطر با وجود اینکه زبان داستانهای او آلمانی است ولی فرهنگ شرقی و خاورمیانه ای در آن به شدت پررنگ است و ایرانیها نیز به راحتی با آن ارتباط برقرار می کنند رفیق شامی در این داستانها با اینکه از یک ماجرای ساده صحبت میکند اما اضافه کردن چاشنی های فرهنگی مخصوصش قصه را شیرین و شنیدنی میکند این قصه بخشی از کتاب Der Fliegenmelker und andere (مگس دوش. است Erzahlungen رفیق شامی در قصه ی این کتاب ماجرای روزی را تعریف میکند که پدرش دستمزد دو ماهش را با گشاده دستی خرج کرد تا یک رادیو برای خانه بخرد. در شرایطی که آن ها صندلی برای پذیرایی از مهمان نداشتند و همگی در یک سینی بزرگ غذا میخوردند
خیلی از قصه لذت بردم، قصه درمورد خانوادهایست که با وجود ثروتمند نبودن، پدرشان پول زیادی را صرف خرید و تعمیر رادیو میکند. اما پس از مدتی خود دست به کار میشود و رادیو را تعمیر میکند. اما هر دفعه چند قطعه اضافه میآید😂 و از آنها هم استفاده مفید دیگری میشود. این موضوع به نظرم طنز جالبی درون خود داشت و از همه مهمتر، زمانی که رادیو دیگر کار نمیکرد، به آن ضربه میزدند، یادم هست که قدیم خیلی از خانوادهها همین بلا را بر سر تلویزیونهای بیچاره میآوردند تا به کار بیفتد. در کل خیلی احساس خوبی از صمیمیت خانوادهها و همسایهها گرفتم و یک جورهایی نوستالژیک بود.
اگربگویم تنها کتابی بود که مرابرای اولین بارخنداند. بیراه نگفتم. یاد نوشتههای وودی الن افتادم... که درکشان یک نوع نگاه خاص تیزبینی وطنزگونه میخواهد همانطورکه هرکسی باخواندن یاگوش دادن داستانهای وودی الن هیچی نمیفهمد وازنظرش بیمعنی وابکی هست. درصورتی که کتابهای وودی الن نوعی طنزوسبک مدرن وفهمش ادراک مدرنترمیخواهد وهمینطوراین داستان
صمیمیت داستان منو برد به ۲۰-۳۰سال پیش وقتی که وسایل خونه نیاز به تعمیر داشتن و دستگاه رادیو/تلویزیون که گاهی با تو سری خوردن به کارشون ادامه می دادن. از (رفیق شامی) نویسنده عرب/آلمانی تبار کتابهای دیگری هم مطالعه کردم که از خوندنشون به احساس خوبی رسیدم و آثارش دوست داشتم. از کتابراه بخاطر این احساس خوب سپاسگزارم.