نقد، بررسی و نظرات کتاب تانگوی ساعت شش - امیرطاها سلکی
Mahdi H
۱۴۰۴/۰۷/۲۷
30
خیلی جالبه اولین کتاب یک نویسنده و اولین تجربه رمان خواندن من به تلاقی برسند واقعا برایم عجیب است هیچ گاه فکر نمیکردم که سرنوشت من را در موقعیتی قرار دهد که اولین رمانی که میخونم وصف حال سردرگمی و آشفتگی ذهنم باشد و باعث بشود تا من به جواب برسم حس و حال این رمان به گونهای است که واقعا در ذهن پریشانمان با خودمون در جنگ و دعوا هستیم و چیزی متفاوت و بسیار مناسب این موضوع است بگونهای که گاها تفاوت اینکه داریم رمان میخونی یا در خلوت با خود صحبت میکنی از دستت در میره نتیجه: چه زیبا بود که ما انسانها یاد میگرفتیم که تا دیر نشده است زبان باز کنیم نه اینکه منتظر بمانیم که شاید حالت بهتری هم پیدا کنیم و کمی از چهار چوبهای بی معنای جامعه دوری کنیم
تانگوی ساعت شش روایت سکوته، سکوتی که فریاد می زنه بی آنکه دهانی داشته باشه. نویسنده تو این کتاب، از دل غروب عبور می کنه، از لحظه ای میان بودن و نبودن، جایی که عشق دیگه نام امنی نداره و دلتنگی بوی کهنگی می ده جملاتش نرم و بی رحم ان، مثل دستی که نوازش می کنه و هم زمان زخم رو باز نگه می داره این کتاب، نه از عشق میگه و نه از فراموشی از اون لحظه هایی حرف می زنه که می فهمی هیچ کسی قرار نیست برگرده، و تو با این فهمیدن، هنوز امید داری. نویسنده بسیار قلم زیبایی دارن با اینکه این اولین کتابشونه واقعا میتونم بگم شاهکاربود
تانگو ساعت شش از اون رمانهایی بود که نه فقط خونده میشه، بلکه حس میشه. روایت آروم اما عمیقش، غم پنهانی که توی تکتک جملهها جریان داره، و تصویرسازیهایی که آدم رو تا ته ذهنش میبره… همهچیزش یه جور سکوت دردناک و دلنشین داره. انگار نویسنده از دل نبودنها و لحظههای نصفهنیمه حرف میزنه و زخمایی رو نشون میده که هنوز بازن. برای من یکی از متفاوتترین تجربههای رمانخوانی بود؛ کتابی که بعد از بستن آخرین صفحهاش، هنوز یه گوشهی دلت جا میمونه.
اول از همه خسته نباشید میگم به امیرطاهای عزیز، باید بگم تا الان تعداد محدودی از رمانها یا کتابها بودن که تونستن همچین حسی به من منتقل کنن و بتونم خیلی جاها باهاشون همزاد پنداری کنم و خودم رو جای اون شخصیت بذارم ولی از بدو شروع کردن •تانگوی ساعت شش• خودم رو جزوی از داستان میدیدم. قطعا اون غمی که تجربه کردی عمیق تر از چیزی بوده که ما با خوندن و حتی تصور کردنش تونستیم حسش کنیم. موفق باشی/منتظر آثار جدیدت هستیم
تا خوندن وسطای کتاب با خودم فکر میکردم قراره داستان یه عشق پر تلاطم و غم انگیز که به نتیجه نرسیده رو بخونم همیشه با خودم میگفتم نویسنده توی نوشته هاش همیشه مستقیما معشوقش رو مورد خطاب قرار داده یعنی خود درسا از این کتاب باخبره؟ خونده؟ تا به پایان داستان رسیدم. درسای قشنگ قصه مون امیدوارم هر جا که هستی خوشحال باشی و طاها رو فراموش نکنی:)
