نقد، بررسی و نظرات کتاب بوتهی گوجه - ماریتا کاظم پور ماشک
مرتبسازی: پیشفرض
احمدی
۱۴۰۳/۱۲/۱۸
00
سلام و درود و تشکر بیکران از کتابراه ماریتا کاظم پور ماشک در کتاب بوته ی گوجه داستان سفر یک روزه ی سانی در باغ محل زندگی اش را دنبال می کند. سانی حلزون کوچولویی است که بوته ی گوجه ی تازه کاشته شده در آن طرف باغ حسابی اشتهایش را باز کرده. رسیدن به آن طرف باغ برای سانی به آن سادگی که فکرش را می کرده نیست. او بار و بندیلش را جمع می کند و برای راهی شدن آماده می شود. اگر همه چیز خوب پیش برود تا روز آینده می تواند به خانه ی خودش برگردد. سانی در راه به مورچه هایی برمی خورد که در حال جمع آوری دانه و آذوقه هستند. یکی از آن ها به سمت سانی آمده و از او می پرسد که به کجا می رود. سانی به مورچه توضیح می دهد که می خواهد از میوه های قرمز آن طرف باغ کمی بخورد و کمی هم با خود به خانه بیاورد. زلزله، مورچه ی کوچولوی نترس می گوید که فکر خوبی است و از سانی می خواهد که با او همراه شود. سانی با کمال میل قبول می کند.
داستان در مورد حلزونی به نام ثانی بود که در باغ زندگی میکرد روزی او دید که میوه قرمز رنگ در آن طرف باغ گذاشته شده است میخواست ببیند که آن چیست و چه مزهای پس بار سفر میبندد و آذوقه خود را آماده میکند ساندویچ دانه خشک شده گل، آبمیوه. وقتی به راه میافتد مورچهای به نام زلزله را میبیند او نیز میخواهد که با ثانی همراه شود. زلزله آذوقهاش را جمع میکند و با هم به راه میافتند تا به آن میوه قرمز رنگ برسند. در راه سنجابی نام قهوهای را میبیند سنجاق با زلزله دعوا میکند و زلزله چیزی از خورجینش بیرون میآورد و روی سر او پرت میکند سنجاب سرش آتش میگیرد و سرش را داخل آب میبرد و موهای سرش میسوزد. پس از آن زلزله کارش پشیمان میشود و او را پانسمان میکند قهوهای نیست دلگیر است وقتی به میوه قرمز که به آن گوجه میگویند میرسند. برای بردن آنها یک کیسه بزرگ لازم دارد خاله کفشدوزک بافتنی بلد است برای آنها کیسه بزرگ میبافد اما در مقابل این کار یک شرط داشت و آن این است که نمایش آتش زدن سنجاب را ببیند و بخندد. به آنهای نمایش را انجام دادم به نظر من ر این داستان من دلم برای قهوهای بسیار سوخت او در اینجا از همه بیشتر آسیب دیده بود. داستان بسیار قشنگی میبود اینکه در مورد غذاهای آنها به طور دقیق توضیح میداد مثلاً آب عسل یا سیب، دانه خشک شده، آب گوجه، حبه قند.
کتاب نسبتا خوبی برای کودکان هست. داستانش جدید بود و به نظرم خلاقیت نویسنده را میرساند. اما کارهایی که مورچه انجام میداد برای آتش زدن و سوزاندن موهای بقیه را کامل توضیح ندادند و اصلا متوجه نشدم که چطور و با چه مادهای این کار را کرد.. این که موضوعی در داستان گنگ بماند جالب نیست، خصوصا در کتاب کودک... که کودکان کلا سوالات زیادی برایشان ایجاد میشود و بزرگتری که کتاب را میخواند، به مشکل میخورد. ظاهرا این نویسندهی عزیز خودشان زحمت تصویرگری را کشیدهاند که برایم خیلی جالب بود وبه ایشان خسته نباشید میگویم.
داستان پند آموزی بود، من آن قسمت و خیلی دوست داشتم که ننه کفش دوزک برای سنجاب، کلاه و شلوار هدیه میده، و لحظه ای که مورچه (زلزله) دکمه ای طلایی را به سنجاب میده، که پیش پسر رئیس قبیله سر شکسته نشه، در کل خیلی باحاله، سه موجود متفاوت باهم دوست میشن، من داستان را برای برادرم خواندم او هم خیلی خوشش آمد، سپاس از کتابراه.