در کتاب کافه معنای زندگی داستان زندگی مردی روایت شده است که شاید داستان هر انسان دیگری نیز باشد سوالهایی که اسکات مرد قصه از خود میپرسد و چراهایی که درباره زندگی و گذشته و مهم بودن یا نبودن برخی رخدادها و آنچه در طی عمر برای او اتفاق افتاده شاید تمثیلی از زندگی ما هم باشد و تلنگری که به قول سهراب
چور دیگر باید دید چشمها را باید شست
قسمتی از دغدغه اسکات:
از یک سو، اسکات در محل کارش دچار مشکلی شده است که احتمالاً از بابت آن به زندان بیفتد و از سوی دیگر شریک زندگیاش نیز به تازگی در پی یک موقعیت شغلی بهتر به شهر دیگری مهاجرت کرده است. او که به شدت سردرگم و بلاتکلیف است برحسب تصادف گذرش به کافهای میافتد که روی دیوارش سه پرسش مهم مطرح شده است. اسکات به کمک این سه پرسش و با راهنمایی دوستان جدیدی که در قهوه خانه پیدا میکند با نگرشی جدید دربارۀ زندگی و مسیر پیش رویش تصمیم گیری میکند...
در قسمتی از کتاب اینگونه میشنویم
«بدون اعلان قبلی، یک روز مرخصی نصیبم شده بود، اما از این یکی نمیتوانستم لذت ببرم. بسیار مضطرب بودم. مثل خوابی بود که در آن نمیتوانستم کلاسی را که باید در تمام طول ترم در آن حاضر میشدم پیدا کنم. احساس میکردم که باید میدانستم رئیسم دربارهٔ چه چیزی صحبت میکرد، اما نمیدانستم. به همین دلیل، بیهدف برای خودم پرسه میزدم. هوا گرم و آفتابی بود و نسیمی خنک از سمت اقیانوس میوزید. از آن بالا، از حد فاصل میان ساختمانهای بلند و شیشهای دو سمت جادهٔ آسفالتی، نمایی گذرا از قایقهای بادبانی داخل خلیج به چشم میخورد. با همهٔ این احوال و با وجود خطایی که ظاهراً مرتکب شده بودم و البته خودم به یاد نمیآوردم و احتمالاً نیز قرار بود بابتش اخراج شوم یا به زندان بیفتم...
کتاب خوبیه اما مطالب زیاد عمیق و مفهموی نداره
برای کسای کهی مقدار حتی کم در زمینه توسعه فردی اطلاعات دارن مطالب تکراری هس اما ارزش خوندن داره صدای راوی بسیار خوب و گیرا هس
چور دیگر باید دید چشمها را باید شست
قسمتی از دغدغه اسکات:
از یک سو، اسکات در محل کارش دچار مشکلی شده است که احتمالاً از بابت آن به زندان بیفتد و از سوی دیگر شریک زندگیاش نیز به تازگی در پی یک موقعیت شغلی بهتر به شهر دیگری مهاجرت کرده است. او که به شدت سردرگم و بلاتکلیف است برحسب تصادف گذرش به کافهای میافتد که روی دیوارش سه پرسش مهم مطرح شده است. اسکات به کمک این سه پرسش و با راهنمایی دوستان جدیدی که در قهوه خانه پیدا میکند با نگرشی جدید دربارۀ زندگی و مسیر پیش رویش تصمیم گیری میکند...
در قسمتی از کتاب اینگونه میشنویم
«بدون اعلان قبلی، یک روز مرخصی نصیبم شده بود، اما از این یکی نمیتوانستم لذت ببرم. بسیار مضطرب بودم. مثل خوابی بود که در آن نمیتوانستم کلاسی را که باید در تمام طول ترم در آن حاضر میشدم پیدا کنم. احساس میکردم که باید میدانستم رئیسم دربارهٔ چه چیزی صحبت میکرد، اما نمیدانستم. به همین دلیل، بیهدف برای خودم پرسه میزدم. هوا گرم و آفتابی بود و نسیمی خنک از سمت اقیانوس میوزید. از آن بالا، از حد فاصل میان ساختمانهای بلند و شیشهای دو سمت جادهٔ آسفالتی، نمایی گذرا از قایقهای بادبانی داخل خلیج به چشم میخورد. با همهٔ این احوال و با وجود خطایی که ظاهراً مرتکب شده بودم و البته خودم به یاد نمیآوردم و احتمالاً نیز قرار بود بابتش اخراج شوم یا به زندان بیفتم...