اسپویل:
داستان درباره یه باقلا فروش که خیلی خسیسه ولی غذای خوشمزه ای داره، جوری که همیشه مغازه ش شلوغه و بجز غریبه سراغ مغازه دار دیگه نمیره. . جبران آقای باقلا فروش بحدی خسیسه که یه نخود اضافه هم به کسی نمیده و مهم نیست کاسه بزرگ ببری یا یه پیاله کوچیک، سهم همیشه فقط سه ملاقه ست. دقیقا همین طور یکروز که راوی قصه میره تا باقلا بخره، وقتی جبران براش غذا می ریزه، یهو میبینه که یه پسر یه مشت پر نخود پخته و داغ میخوره و میره که اون رو بزنه و فراموش می کنه که از این بچه پول بگیره ولی شاگردش دنبالش میاد و اون رو میگرده و درنهایت با حرف پسر راضی میشه: «که ارباب تا پول بگیره غذا رو نمیریزه، میره» پسر دودل میشه که پول رو بده یا باهاش تا یه هفته گردو بخره که یاد دوستش میوفته. یوسف که از پدر یتیمه و مادرش با لباس شستن پول در میاره و به ازای هر خونه که لباس شویی میخره کار اون کمتر میشه، یوسف مدرسه رو ترک می کنه و شروع می کنه به مرغ فروختن. یه روز یه زن پولدار از پنجره خونه اون رو صدا میزنه و میخواد ازش مرغ بخره درحالی که درباره قیمت چونه میزنه شوهرش میاد و زن اون رو تو گنجه قایم میکنه. بچه می فهمه تنها نیست و معشوقه زن هم تو همون گنجه ست و با سواستفاده از موقعیت مرغش رو به طرف میفروشه و دوباره میخره، اون قدر که 75 لیره سود می کنه. مادرش شک می کنه که دزدی کرده و یوسف مادرش رو قانع می کنه که در ازای اعتراف به کشیش پول رو بپذیره. نکته طنزتلخ اینجاست که کشیش همون معشوقه بوده و شروع به کتک زدن یوسف می کنه. بچه هم تصمیم میگیره به مادرش نگه چون کشیش محل برادر جبران هست.
داستان درباره یه باقلا فروش که خیلی خسیسه ولی غذای خوشمزه ای داره، جوری که همیشه مغازه ش شلوغه و بجز غریبه سراغ مغازه دار دیگه نمیره. . جبران آقای باقلا فروش بحدی خسیسه که یه نخود اضافه هم به کسی نمیده و مهم نیست کاسه بزرگ ببری یا یه پیاله کوچیک، سهم همیشه فقط سه ملاقه ست. دقیقا همین طور یکروز که راوی قصه میره تا باقلا بخره، وقتی جبران براش غذا می ریزه، یهو میبینه که یه پسر یه مشت پر نخود پخته و داغ میخوره و میره که اون رو بزنه و فراموش می کنه که از این بچه پول بگیره ولی شاگردش دنبالش میاد و اون رو میگرده و درنهایت با حرف پسر راضی میشه: «که ارباب تا پول بگیره غذا رو نمیریزه، میره» پسر دودل میشه که پول رو بده یا باهاش تا یه هفته گردو بخره که یاد دوستش میوفته. یوسف که از پدر یتیمه و مادرش با لباس شستن پول در میاره و به ازای هر خونه که لباس شویی میخره کار اون کمتر میشه، یوسف مدرسه رو ترک می کنه و شروع می کنه به مرغ فروختن. یه روز یه زن پولدار از پنجره خونه اون رو صدا میزنه و میخواد ازش مرغ بخره درحالی که درباره قیمت چونه میزنه شوهرش میاد و زن اون رو تو گنجه قایم میکنه. بچه می فهمه تنها نیست و معشوقه زن هم تو همون گنجه ست و با سواستفاده از موقعیت مرغش رو به طرف میفروشه و دوباره میخره، اون قدر که 75 لیره سود می کنه. مادرش شک می کنه که دزدی کرده و یوسف مادرش رو قانع می کنه که در ازای اعتراف به کشیش پول رو بپذیره. نکته طنزتلخ اینجاست که کشیش همون معشوقه بوده و شروع به کتک زدن یوسف می کنه. بچه هم تصمیم میگیره به مادرش نگه چون کشیش محل برادر جبران هست.